Sunday, August 14, 2011

heh…

044490-glossy-black-icon-sports-hobbies-filmmaker2-sc49

I wish I were a filmmaker.

I would be just happy…

Saturday, August 13, 2011

Social Pain

dante_inferno

درد را نباید فریاد زد.

نباید گفت،

و هم نباید در نقش زاهدی آرام و بی درد،

چشید

 

چه فریادهایی از نهان های تنهایی ها بر فراز قله ها که کشیده شدند،

ولی شنیده نشدند،

زندگی نشدند.

 

و چه زمزمه های روزانه ای که در اعماق بی هدف به باد سپرده شدند

و بنیان ها برافکندند

زندگی شدند

 

درد را نباید فریاد زد، نباید گفت و نباید چشید.

درد را باید

زندگی کرد

Monday, July 18, 2011

The Legend

102315-bigthumbnail

(Narrator:)

Sometimes, things just happen.

It doesn’t mean that they happen without a reason.

The fact is, they happen. And the reason is there too. But no one knows it.

(exotic, adventurous music begins)

And that is how mysteries are born.

And occasionally, legends too.

* * *

So was the beastly nomad from the east,

who suddenly captured the fascination of the west,

with just being there and doing nothing but,

being a legend…

His story travelled through cities and countries.

People of every corner talked about him every day.

Mothers told stories of him to their children.

His myth grew by time, and until now it remains as the greatest hero of all time:

The eastern nomad,

(exotic, adventurous music plays strongly and clearly)

Who no one ever knew how or why he was so famous.

He was just famous,

and the fact is and has been:

who cares why?

(exotic, adventurous music fades out…)

Thursday, May 12, 2011

misplacement hallucination

3961927-light-bulbs-3d-high-resolution-rendering-concept-of-energy-saving-individuality-leadership-diversity

The dream,

if came true,

ever,

it’s all-right.

Nevertheless,

I don’t know.

I just don’t…

Monday, March 28, 2011

...هشت، هشت و نیم، نه، نه و نیم


برگرفته از یک داستان واقعی:

چشمهایش را بسته بود. خسته بود. خسته از سفر، از تقدیر. به تقدیر اعتقاد داشت و نداشت.
آفتاب نزده بود که به شهر رسید. به شهر آرزوها و رویا ها. کامیابی ها و دلباختگی ها. بوی دود می آمد. دود و خاک. خاک و گرمای تابستان. تابستان داغ و طولانی. فرساینده، فاسد کننده.
هنوز آفتاب نزده یود. بوی دود می شنید. صدای ماشینها را هم. به سرعت می رفتند. پیاده بود. فکر کرد که دیر خواهد رسید. اما به کجا؟ به شهر رسیده بود. نزدیکتر بود. نبود؟ مقصدی ولی نداشت. داشت؟
داشت آفتاب می زد. خیابان شلوغ تر شده بود. بوی عرق می داد. پیراهن سفیدش، ولی، از سیاهی دود یکنواختی که برویش نشسته بود، چرکی را نشان نمی داد. شلوار قهوه ای اش هم. گرم بود. آستین هایش را تا بالای آرنج تا زد. در امتداد خیابان راه می رفت.
...
روی نیمکت پارک کوچکی، کنار خیابان نشست. سر و صدا زیاد بود. بوی دود رفته بود. چشمانش را بست. پارک دیگری را تجسم کرد. مکان های اتفاقات مهم، برایش مهم بود. اهمیت خالص و نابی برایشان قائل بود. انگار که سرنوشتشان از ابتدا، از ازل، در وجودشان نهاده شده بود. به تاریخ ساعتش نگاه کرد. بیست و ششم بود. بیست و ششم. تاریخ های مهم را نیز مستثنی از مکان ها نمی دانست. بیست و ششم ها بنا بودند که روزهای مهمی باشند. خیلی مهم. حتی قبل از آنکه شروع به مهم بودن بکنند. بعدها فهمید که زمان ها و مکان های بخصوص، تنها در لحظه ی وقوع و وجود خاصّند، و دیگر نه.

چشمانش را بازهم بست. بیست و ششم دلخواهش را تصویر کرد. عادت به این کار داشت. درد لذیذ، غم شیرینی را حس می کرد. وقوع محتوم بیست و ششم را مرهمی برای تمام بیست و ششم هایی که گواهی خلاف می دادند کرده بود. تناقض حاصل بلای ذهن دردمندش شده بود و چرا هایی که بی جواب مانده بودند را برهانی برای اثبات حقانیتش. بعدها فهمید که همان بیست و ششم هم اشتباهی بیش نبود. انسان ها واجب الخطا هستند. چراهایی هم هستند که هیچ وقت جوابی ندارند.
...
حرکت کرد. غوطه ور در افکاری از همین سنخ، زمان های بخصوص، مکان های بخصوص، حرف های بخصوص و کارهای بخصوص. رسید. وقتش هم نزدیک بود. روی پله ای که مقدسش می پنداشت نشست. به تقدس اعتقاد داشت و نداشت. بعدها فهمید که تقدس نه تنها ذات موجودی نست، بلکه اساسا نیست، وجود ندارد.
گرم بود. خلوت بود. منتظر بود. ماشین ها و ادم ها تک و توک می آمدند و می رفتند. یکنواختی صحنه خسته اش کرد و روی همان پله شروع کرد به چرت زدن. بیدار که شد زمان موعود گذشته بود. پانزده دقیقه. اخم هایش در هم رفتند. با این حال مطمئن بود اتفاقی نیفتاده که اگر بیدار می بود متوجه اش می بود. خشمش به سرعت فروکش کرد. دلیل دیگرش این بود که بیست و ششم های دیگری نیز وجود داشتند و او چشم به راهشان بود. ولی هیچ اتفاقی در هیچکدام از بیست و ششم ها نیفتاد.
...
بعدها فهمید که هیچ اتفاقی در هیچ بیست و ششمی روی نداده بود. همینطور فهمید که هیچوفت هیچ اتفاقی روی نداده بود. هیچوقت، هیچ اتفاقی


Thursday, March 17, 2011

ترکیب های وصفی


کشاکش مسموم
رویای دیرین بعید
غم مزمن
امید واهی
خودآگاه مشوش
ناخودآگاه ناخودآگاه
ملامت بیهوده
خاطرات سهمگین
انرژی هدر رفته
بطالت متعفن
زمان مرده
زمان از دست رفته
...
زمان از دست رفته

Monday, February 14, 2011

Built Then Burnt (Hurrah! Hurrah!)




Dear brothers and sisters
dear enemies and friends

Why are we all so alone here
All we need is a little more hope, a little more joy
All we need is a little more light, a little less weight, a little more freedom.
If we were an army, and if we believed that we were an army
And we believed that everyone was scared like little lost children in their grown up clothes and poses
So we ended up alone here floating through long wasted days, or great tribulations.
While everything felt wrong
Good words, strong words, words that could've moved mountains
Words that no one ever said
We were all waiting to hear those words and no one ever said them
And the tactics never hatched
And the plans were never mapped
And we all learned not to believe
And strange lonesome monsters loafed through the hills wondering why
And it is best to never ever ever ever ever ever ever ever ever ever wonder why
So tangle - oh tangle us up in bright red ribbons!
Let's have a parade
It's been so long since we had a parade, so let's have a parade!
Let's invite all our friends
And all our friends' friends!
Let's promenade down the boulevards with terrific pride and light in our eyes
Twelve feet tall and staggering
Sick with joy with the angels there and light in our eyes
Brothers and sisters, hope still waits in the wings like a bitter spinster
Impatient, lonely and shivering, waiting to build her glorious fires
It's because of our plans man; our beautiful ridiculous plans
Let's launch them like careening jetplanes
Let's crash all our planes in the river
Let's build strange and radiant machines at this jericho waiting to fall