Wednesday, October 20, 2010

مردی که "اکنون" نداشت

از هر آنچه، هر آنکه می شناخت، او کمینه تجمع گرا بود،
آیا بازش می داشت اگر تلاش کند او را منصرف کند؟

ترانه های کهن، نوای ابدی مینوازند،
و ترانه های سنتیمنتال، به یاد دوستانش می برند.
همان است، که هست: می توان همه را رها کرد.
و از خود می پرسید: آیا به تخمش هم هست؟

هنگام رانندگی در شب، چراغ های خیابان را چون دروازه هایی می دید،
دروازه هایی به درون انبار هایی پر، پر از هیچ.
متوجه نبود که صد ها بار تلاش کرده بود که همان چراغ ها را،
در روز هم،
منوّر ببیند

Thursday, October 14, 2010

the tale of a man with an impersonal vision about what was supposed to be called his life

All his life he was trying to place himself in situations which he was prepared for. Descisions, judgments, evaluations, were all subjects to his practice.
He was quite successful indeed...
All he was missing, was that all life, is just a matter of tense...

Thursday, September 2, 2010

unavoidable

Since I was a child, I used to shed my tears the most, whenever I commit something wrong, when I was eating. I don’t really know which one was sad: the eating, or the guilt I was feeling. So I found a way through by imagining that nothing had happened. That was how I could gradually forget for what I was in such situations. I felt good, not for I believed I was good. On the contrary, I just imagined that. That was fortune I guess, that I could live my spirit entirely on my imagination…

And now, that is why, I believe, I can’t remember the feelings, thoughts when I look back in me, some time ago. I don’t remember myself. Some vague, hazy, shadow like pictures, surrounded in some sort of greasy mist, reflecting some images belonging to people I used to know, like, love… So I won’t remember the world, as it was used to look, for me for I won’t remember me. That’s quite scary. And sad too…
I should start to write a diary...

Monday, August 23, 2010

Humane

آدم ها، به اندازه ای که می شناسی، دیگر آدم نیستند. می شوند یک اسم. یک نشانه. یک حس. نگاهشان که می کنی دیگر دست و پا و مو نمی بینی. توصیفی از برداشتی که به تدریج و یا حتی ناگهان درونت نهادینه کرده ای غالبانه بروی پوست می خزد و حقیقت، دیگر آنچنان نیست که می بینی. گاهی دلم تنگ می شود برای دیدن آدمها. کسانی که وقت نداشته ام رویشان را با نماد های عقیم بپوشانم. می روم میدان انقلاب، آن دست خیابان. نه این سمت دانشگاه. قبل ظهر، با عینک آفتابی تا می توانم هیاکل اطرافم را می نگرم. در مسیر رفت و برگشت. این هیاکل خود آدم ها هستند که بی هیچ ضمیمه ای ظاهر و محو می شوند. نه اسمی دارند و نه ویژگی قابل وصفی در قالب زمان اندک مواجهه. آدم ها این گونه اند که خوبند... آدمند

Friday, August 13, 2010

un pura formalita

بازرس: این عکس کیه؟
نویسنده ی متهم: پائولا.
بازرس: پائولا کی بود؟
نویسنده ی متهم: پائولا همه چیز بود

Tuesday, July 20, 2010

اسلو موشن

شب، آسفالت طوسی هم سیاه است، چه برسد به خورشید زرد،
خط های سفید جاده یکی یکی در میان چرخ های اتوموبیل ارّه شده و بیرون می روند،
و من، مسموم از الکل کشنده ی مشروبی گوارا و در جنگی شیرین ولی نافرجام جگر با زهر،
غرق در انگاره ای به رنگ همان آسفالت زیر پایمان به سمت خانه ای که نه آنِ من است و نه تو و نه صاحبش غرش کنان می تازیم.
هجوم یکباره ی افکار بی تناسب، ناشی از اضطراب های شبانه روزی و ملامت های گذشته،
و نیافتن پناهگاهی از شر خود در سرعت صد و بیست کیلومتر بر ساعت،
و تصویر دو سوسک قهوه ای غول پیکر در حال تولید مثل در حیاط خانه ای که شاید به سمتش می رانیم،
لاجرم عضلات گردنم را به سمت تو می فشارد و تصویر بی هویتی ام را در پیچ های مغز خونی، و هورمون سفید مترشح از آن محو می کند.
تصویر گنگ مغزم برایم نا آشناست و شاید برای همین است که لبخندی چشمانم را باریک تر می کند.
دیگر دیر شده است، سه پدال و دیگر ضمایم خاکستری، و همان آسفالت اینبار سیاه رنگ و البته صدا هایی نامفهوم و طبعا متشنج، التزام را ملزم جلوه می دهد.
و اینگونه شد که تو به تاریخ فانتزی صورتی رنگ من پیوستی و من در سقوط به اعماق چاله ی بنفش بی انتهایی رها شدم
بدون ترمز

Tuesday, July 13, 2010

ماجرای بسیار هیجان انگیز من در کافه تریای دانشگاه

اوایل صبح است و در گوشه ی کافه تریای دانشگاه منتظر صبحانه ای که معمولا در خانه می خورم و امروز با بی حوصلگی مفرطی نخورده ام نشسته ام. البته نه در گوشه ی گوشه اش، کمی آن ور تر.
دختر نسبتا خوش لباسی توجه ام را جلب می کنم. خرید می کند و نیم نگاهی هم به من می اندازد و می رود.
املت با آب پرتغال سفارش داده ام. با اینکه بشدت احساس بی میلی می کنم ناگزیرانه صبحاه را بر خودم واجب می دانم.
صدای کولر های کافه تریا صدایی است که باید به دقت به آن گوش داد تا به مغشوش بودنش پی برد. شاید سردرد خفیفم مال همین است.
به یاد ناخن گیرم می افتم. خراب شده است. با قیچی درست نمی توانم ناخن هایم را کوتاه کنم. از ناخن بلند خیلی بدم می آید. با ته مداد پشت سرم را می خارانم.
همیشه برایم سوال بوده که پسری با این ضاهر چرا در کافه تریای دانشگاه پادویی می کند؟ درک نسبتا قابل قبولی از مد دارد و در نتیجه هوش نسبتا قابل قبولی.
دانشجوی دیگری دارد کره با پنیر یا یک همچون چیزی می خورد. تصمیم می گیرم دوستش نداشته باشم. بخاطر لباسش. نه، بخاطر طرز حرکت دادن دست ها وتنه اش. خوشم نیامد.
به دغدغه هایم فکر می کنم. از دیروز به برنامه ای که به ناچار و ناگهان برایم تغییر کرد فکر می کنم. در پی انگیزه های قوی تر و دلایل دلخوشکنک تری برای پی گیری آن هستم. به نظر می رسد تا آن موقع مه چیزی بیابم باید طبق آنچه قبلا باور داشتم رفتار کنم. حرکت های ناگهانی و یا عدم حرکت های آنچنانی ضربه های کشنده ای به من وارد کرده اند. یا نکرده اند؟
یک جمله را خط زدم... الان دیگر یادم هم نمی آید که چه بود...
یکهو خاطره ی مشاجره ی تاکسی ران با زنی را که شاید مربوط به سه سال پیش است به ذهنم می رسد. به خاطر کلمه ی "ولی نعمت" است. خودم را در آن مکان تصور کرده ام. بخاطر یک املت.
صبحانه ام حاضر شد،
همین