you know me...
for you know my fears...
that i'm not seperate from them...
not that much...
i know, i'll dissapear someday...
fade by the jaws of time...
vanish into absurdity...
and become nothing...
but,
it's you.
by whom i find courage,
to say:
together we will live,
forever...
Sunday, December 6, 2009
Saturday, November 28, 2009
F-E-A-R
و می ترسم پیر شوم... خیلی پیر... و ناتوان... خیلی ناتوان... و من بمانم، با خودم، و این ذهن مازوخیستم، روی یک صندلی راحت، خیلی راحت... با یک پتو روی پا، جلوی آتیش گرم، خیلی گرم... و پس مانده های آرمانهای احمقانه ی نافرجام ام، به اتفاق خاطرات جملگی تلخ روزهای کهن، که آلزایمر پاره پاره شان کرده، بخورند توی سر دردمندم، شب و روز... متاسّفانه، بعله
Wednesday, November 18, 2009
برف پاک کن
زندگیم سریع و نامنظم شده...
وقتی برای جست و جوی صداقت با خودم پیدا نمی کنم...
عفونت ریه چپم،
شاید،
زود خسته م می کنه...
و شاید،
بی نظمی ذهنم...
مصیبت، دنبال مصیبت،
و من به زمان اعتماد کردم،
بزرگترین دشمن بشر...
مغزم با خورشید کار می کنه،
و خورشید خیلی کم پیدا ست،
این روزا...
شاید یه تلنگر،
یه خواب عمیق و طولانی،
و یا،
حتی،
یه پلک زدن مافاوت با بقیه،
بتونه اوضاع رو تغییر بده.
نکته اینجاست که،
همه چی خوبه،
برف پاک کن زهن کن خراب شده...
بعله
وقتی برای جست و جوی صداقت با خودم پیدا نمی کنم...
عفونت ریه چپم،
شاید،
زود خسته م می کنه...
و شاید،
بی نظمی ذهنم...
مصیبت، دنبال مصیبت،
و من به زمان اعتماد کردم،
بزرگترین دشمن بشر...
مغزم با خورشید کار می کنه،
و خورشید خیلی کم پیدا ست،
این روزا...
شاید یه تلنگر،
یه خواب عمیق و طولانی،
و یا،
حتی،
یه پلک زدن مافاوت با بقیه،
بتونه اوضاع رو تغییر بده.
نکته اینجاست که،
همه چی خوبه،
برف پاک کن زهن کن خراب شده...
بعله
Saturday, October 17, 2009
dedicationability(!)
let's play...
let's count ourselves in...
let's get ready...
let's be happy...
let's stop...
let's dwell...
let's look around...
let's see...
let's go on...
let's move on...
let's carry on...
let's dream on...
yeah...
let's dream it on... and on...
let's consider...
let's forget...
let's forgive...
let's believe...
let's feel...
let's share...
let's fall...
let's fall...
let's fall...
let's fall...
in something...
yeah...
let's fall in something...
to niloo...
(inspired by a song called "lights" by "archive)
let's count ourselves in...
let's get ready...
let's be happy...
let's stop...
let's dwell...
let's look around...
let's see...
let's go on...
let's move on...
let's carry on...
let's dream on...
yeah...
let's dream it on... and on...
let's consider...
let's forget...
let's forgive...
let's believe...
let's feel...
let's share...
let's fall...
let's fall...
let's fall...
let's fall...
in something...
yeah...
let's fall in something...
to niloo...
(inspired by a song called "lights" by "archive)
Sunday, October 11, 2009
Remedy
می توانی،
خیلی زود،
بیایی،
و نگاهم کنی،
و لبخند بزنی،
از دور...
و نزدیکم شوی،
خیلی زود...
می توانی ،
رو به رویم بنشینی،
و نگاهم کنی،
و لبخند بزنی،
و بلند شوی،
و بروی،
حتی...
می بینی؟
چقدر ساده راضی می شوم؟
خیلی زود...
خیلی سریع
خیلی زود،
بیایی،
و نگاهم کنی،
و لبخند بزنی،
از دور...
و نزدیکم شوی،
خیلی زود...
می توانی ،
رو به رویم بنشینی،
و نگاهم کنی،
و لبخند بزنی،
و بلند شوی،
و بروی،
حتی...
می بینی؟
چقدر ساده راضی می شوم؟
خیلی زود...
خیلی سریع
Tuesday, October 6, 2009
to a very dear mate...
the fact is,
mate,
everybody liked you,
but you were a jerky, nerdy bloody wanker.
and i knew that.
and i was just too good to turn you in...
and you continued to be that jerky nerdy good guy.
and then,
there was me,
who had some weaknesses,
and any body,
was just anyhow persuaded to reveal them,
and use them,
just to step upon my head,
and stand above, dry
while i was drowning...
yeah, mate...
the fact is you were an absolute fucking douche...
mate,
everybody liked you,
but you were a jerky, nerdy bloody wanker.
and i knew that.
and i was just too good to turn you in...
and you continued to be that jerky nerdy good guy.
and then,
there was me,
who had some weaknesses,
and any body,
was just anyhow persuaded to reveal them,
and use them,
just to step upon my head,
and stand above, dry
while i was drowning...
yeah, mate...
the fact is you were an absolute fucking douche...
Sunday, October 4, 2009
یک داستان خیلی کوتاه
از شهر اومده بود
خيلی وقت بود که توی ده بود
شايد ده سال، يا حتّی بيشتر
رو زمين کار می کرد
از صبح تا عصر
بيل می زد، کلنگ می زد، و گاو آهن می کشيد.
و عصر ها هميشه تو خونه ش، نور شمع، تا بعد از نيمه شب.
خيلی وقت بود که توی ده بود...
يه روز خيلی گرم،
که مثل هميشه مشغول بود،
کلنگشو تا پشت سرش برد بلا،
و يکهو،
خورشيد از تابيدن دست کشيد.
باد ايستاد
زمين متوقف شد.
فقط مورچه ها بودند که کمتر از دو متر زير کلنگ، به هر دری ميزدند تا جونشونو نجات بدن
و جونشونو نجات دادن،
و مرد ناگهان فهمید،
و همه چيز به وضع طبيعيش برگشت،
خورشيد، باد و زمين...
و مرد ديگه ونجا نبود،
فقط کلنگ بود و يه سری مورچه...
ديگه، خيلی وقت بود که توی ده بود
خيلی وقت بود که توی ده بود
شايد ده سال، يا حتّی بيشتر
رو زمين کار می کرد
از صبح تا عصر
بيل می زد، کلنگ می زد، و گاو آهن می کشيد.
و عصر ها هميشه تو خونه ش، نور شمع، تا بعد از نيمه شب.
خيلی وقت بود که توی ده بود...
يه روز خيلی گرم،
که مثل هميشه مشغول بود،
کلنگشو تا پشت سرش برد بلا،
و يکهو،
خورشيد از تابيدن دست کشيد.
باد ايستاد
زمين متوقف شد.
فقط مورچه ها بودند که کمتر از دو متر زير کلنگ، به هر دری ميزدند تا جونشونو نجات بدن
و جونشونو نجات دادن،
و مرد ناگهان فهمید،
و همه چيز به وضع طبيعيش برگشت،
خورشيد، باد و زمين...
و مرد ديگه ونجا نبود،
فقط کلنگ بود و يه سری مورچه...
ديگه، خيلی وقت بود که توی ده بود
Subscribe to:
Posts (Atom)